دلم تنگ است

پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است 
نوازش کن مرا با دستهای خیس ازعشقت سرم را سخت در بر گیر 
که می خواهم ببارم من به دشت آتش گیرداین غمهای پنهانم 
مرا بنشان چنان کز ماه رویت 
چراغانی شود شبهای تاریک بیابانم 
بیا ای عشق بنگر بیا بنشان 
بیا آتش بزن این دردهای بی پناهی را 
بیا بر هم بزن رسم جدایی را 
بیا ای عشق
بیا کز دوریت جانم بیابان است 
بیا بنگر که نام تو 
در این شبهای تنهایی مرا سوزاند 
پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است 
دلم تنگ است..ای عشق بی همتای من دلم تنگ ست 


شب یلدا

شب یلدا شبی که که ثانیه ها به شبتان اضافه میشود

شب یلدا تنهااین نیست که هندوانه قاچ کرده و انار دانه کنیم

 یلدا این نیست که دورهم جمع بشویم

واسه پز دادن و غیبت این و آن

شب یلدا این نیست که جلف بپوشیم

شب بزنیم بیرون و در خیابانها داد وفریاد راه بیندازیم

 یلدا یعنی تک تک ثانیه هایی که

به شبهایمان اضافه میشود..باید اهل دل بود

 یلدا یعنی اگه مریضی سراغ داریم برایش دعا کنیم

 یلدا یعنی اگه دلشکسته ای سراغ داریم

واسه برای ترمیم روح وقلبش راز و نیاز کنیم

شب یلدا یعنی اگه عاشقیم وعاشقی رامیفهمیم

برای اجابت دلشان به اسمان نگاه کنیم

 یلدا یعنی دلمان را یلدایی کنیم و اگر دراین میان

کینه ای بردل داریم پاک وطاهرش کنیم

 یلدا یعنی شیرینی یک بوسه رو ی دست پدر و مادر

 یلدا یعنی یاد عزیزانی

که دوستشان داشته و داریم حتی اگر

کنارمان نیستند

 یلدا یعنی خدای مهربان..یک خلوت و پاکی نگاه شب

یلدا یعنی تو..یعنی من..یعنی هم قدم پا به پا

شب یلدا یعنی لبخند

بر لب پسر بچه گل فروش سر چهار راه

شب یلدا یعنی سیراب کردن دلتنگی مادری

چشم به راه در آسایشگاه سالمندان

یلدا یعنی نوشتن یادگاری به روی دیوارچه دلمان

شب یلدا یعنی ارام شدن

دراغوش کسی که دوستش داریم

یا...یا اگه نبود اروم شدن با یادش

یلدابرهمگی تان مبارک

دوستت دارم

دوستت دارم
هدیه ایست که هرقلبی
فهم گرفتنش راندارد
قیمتی دارد که هرکسی
توان پرداختش راندارد
جمله ی کوتاهیست
که هرکسی
لیاقت شنیدنش راندارد
بی شک همیشه لایق
این هدیه کوچک من هستی
ای هدیه ی آسمانی من
دوستت دارم

آشنای منی

تو کیستی که پراکنده در هوای منی

تنیده ای به وجودم ولی سوای منی

کجای زمزمه هایم ، کجای حادثه ای؟

کجا بجویمت ای جان ، که ناکجای منی

گره زدی به نگاهت کلاف چشم مرا

به این گره زدنت هم گره گشای منی

در این هجوم سیاهی که ماه پیدا نیست

چه باکم از بیراهه ؟ که روشنای منی

کسی شبیه تو در من، مرا به دریا برد

رسیده ام به یقین این که ناخدای منی

سوال کرده ام عمری:چرا..چرا..و اینک تویی

که پاسخ صدها چرا چرای منی

ولی سوال بدون جواب مانده من

تو ای غریبه که هستی که آشنای منی

کاش

ﻛﺎﺵ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ

ﺗﻨﮕﻨﺎﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺩﺷﺖ ﻣﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ

ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻭﻓﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ

ﻛﺎﺵ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﯾﻜﺪﻡ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ

ﺍﺷﻜﻬﺎﯼ ﻫﻤﺪﻟﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻣﻜﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻓﺮﯾﺐ

ﻛﺎﺵ ﺭﻭﺯﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ

ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﻏﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺩﻟﻢ ﺍﯼ ﻛﺎﺵ

ﺑﯿﻦ ﺩﻟﻬﺎ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﯽ ﺷﺪند

شیدایی

                               آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستی رويا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود

عکس شيدايی در آن آيينه سيما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

در دل بيزار خود جز بيم رسوايی نداشت

گر چه روزی همنشين جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

ديدم آن چشم درخشان را ولی در اين صدف

گوهر اشکی که من می خواستم پيدا نبود

بر لب لرزان من فرياد دل خاموش بود

آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ

آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

ای نداده خوشه ای زان خرمن زیبایی ام

تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود

احتیاط کن

مثل فرشته ها شده ای احتیاط کن

 زیبا و با صفا شده ای احتیاط کن

 

درهای بی قراری پروانه بسته نیست

ای غنچه ای که واشده ای احتیاط کن

 

دیدم کسی که رد تو در باد می گرفت

در باد اگر رها شده ای احتیاط کن

 

از حالت نگاه تو احساس می شود

با عشق آشنا شده ای احتیاط کن

 

می ترسم از چشم بد این حسود ها

تفسیر رنگ ها شده ای احتیاط کن

 

وقتی طلوع می کنی از پشت پنجره

قابی پر از بلا شده ای احتیاط کن

 

چندیست من عاشق این زندگی شدم

حالا که جان ما شده ای احتیاط کن

چمدان

چمدانت را بسته ام

برایت چند دست شعر گذاشته ام

تا لحظه های سرد دلت را گرم کنند

و یک بقچه پر از دوستت دارم های تازه

که تا رسیدن به مقصد آذوقه ی راهت باشد

برایت یک قاب خالی گذاشته ام

تا وقتی آن را میبینی به خاطر بیاوری

کسی هست که نمی تواند باشد

برایت یک برگ پاییزی گذاشته ام

تا در یک روز مبادا

آن را به شاخه ی خشکیده ای بیاویزی

تا بدانی همیشه امیدی هست

در چمدانت یک لبخند سرد گذاشته ام

تا اگر مرا دیدی روی لبت بنشانیش

تا من حس کنم چقدر چهره ات آشناست

و با خود بیندیشم شاید شبیه مردیست که 

 در رویاهایم برایش شعر می گویم

و تو بیندیشی شاید من همانی هستم  

که جایی در گذر روزها جا گذاشتی اش

نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست
بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست
غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها
شاعری محو تماشای کسی هست که نیست
درخیالم وسط شعر، کسی هست که نیست
شعر آبستن رویای کسی هست که نیست
کوچه در کوچه به دستان تو عادت می کرد
شهری از خاطره منهای کسی هست که نیست
مثل هر روز نشستم سر میزی که فقط
خستگی های من و چای کسی هست که نیست
زیر باران دو نفر،، کوچه ، به هم خیره شدن
مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست

نگوهرگزخداحافظ

نگو هرگز خداحافظ
خداحافظ که میگویی
                  دلم از درد می میرد*تو دوری و نمی بینی
نفس هایی که میگیرد
خداحافظ که می گویی
پر از غم می شود جانم
تو با این واژه غمگین
نرنجانم نترسانم
نگو هرگز خداحافظ
خودت از من حفاظت کن
چرایش را نمی دانم
به اخلاق من عادت کن
کسی که با سلام تو
دلش آرام می گیرد
بدان با این خداحافظ
خودش از غصه می میرد

ازعشق تو

از عشق تو من غزلسرا خواهم شد
سلطان دیار شعرا خواهم شد                           

صدقافیه ازعشق به صف خواهم کرد
از کوی خیالت گذرا خواهم شد

گر لشکر عشاق اسیرت باشند
فرمانده خیل اسرا خواهم شد

اسلام من عشق است ، تو رهبر باشی
آن سالک بی چون و چرا خواهم شد

مبعوث شدم تا که ز عشقت گویم
یکبار دگر سوی حرا خواهم شد

مهر تو به زنار نگاهت آویخت
عشقی که سرانجام ،تو را خواهد شد

یارم برسم

راه کج بود نشد تا به دیارم برسم
فال من خوب نیامد که به یارم برسم  

بی قراری رسیدن رمق از پایم برد
نشد آخر سر ساعت به قرارم برسم

شهریاری پر از اندوه ثریا هستم
شاید آخر سر پیری به نگارم برسم

استخوان سوز سیاهی زمستان شده ام
بلکه نوروز بیاید به بهارم برسم

عشق هرروز دلم را به کناری می برد
عشق نگذاشت سرانجام به کارم برسم

مرگ دل بستگی آخر دنیای من است
می روم شاید روزی به مزارم برسم

لیلی شعرم

لیلی شعرم ... بیا اینجا هوا دم کرده است
هجر چشمانت مرا لبریز ماتم کرده است  

لیلی شعرم نمی دانی که دور از یاد تو
هر غزل چشمان من را خیس شبنم کرده است

لیلی شعرم ... تمام خطبه های شعر من
چشم من را با دو چشمان تو محرم کرده است

من به یادت می سرایم گر نمیدانی ... بدان
این سرایش ها مرا رسوای عالم کرده است  

ناله هایم بی شمارند و طبیب عاشقان 
از لبانت بر لبانم ذکر مرهم کرده است 

لیلی شعرم ... نبین من را که قد خم کرده ام 
درد دوری تو جانا قامتم خم کرده است

لیلی شعرم ... دگر قلبم عنانش را برید
در هوای کوی تو این بی پدر رم کرده است

قصد جانم را نموده در هواخواهی تو
آن چنان شیطان که قصد جان آدم کرده است

لیلی شعرم ... بدان پس لرزه های هجر تو
پیکر و جان مرا ویران تر از بم کرده است

عشق

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب 
بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب 

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آن گاه 
چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب 

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها، خوشا بر من 
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب 

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی،ها می کنم هر شب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب.

دوستت دارم

چون شعر پنهان در گلویی دوستت دارم 
در قالب هر آرزویی دوستت دارم  
دیگر گواه عاشقی،این اشک ها هم نیست 
با این همه پر آرزویی دوستت دارم  
آن چشم های تو همیشه راست می گویند 
دیگر نمی خواهد بگویی دوستت دارم  
دیوار هم عاشق شده، آهسته آهسته  
ای قاب عکس روبرویی، دوستت دارم  
می خواستم از تو بگویم، بغض اما بغض 
این بار هم بی گفتگویی دوستت دارم 
 دستت برایم رو شد ای دل خوب می دانم 
این روزها دلتنگ اویی، دوستت دارم

صیاد

دلم از دوری صیاد به تنگ آمده است
من درون قفس و غصه به جنگ آمده است
آسمان سخت گرفتار و زمین می داند
شور شوریده گی ام سخت به چنگ آمده است
در پی گمشده ها گمشده ای در خویشم
آهوی بخت من انگار زرنگ آمده است
آری از کندی بی حاصل عمرم دیدم
پشت هر ثانیه عمری به درنگ آمده است
ای گل رفته از این خانه به یاد آور که
دل بی رنگ من از دست تو رنگ آمده است
من و این خاطره های تو و این شهر غریب
قصه ای تلخ که با رنج و شرنگ آمده است
پادگان نیست نویدی ز طرب خانه ی شعر
همدم خسته گی ام را به چنگ آمده است

حکایت

ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺖ هر شب قبل از خواب، ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ دارد خوشحالیهایش را بنویسد.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ شبها ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﻮﺷﺖ:ﺧوشحالم ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺮﺧﺮ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﻮﻡ،  ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ! ﺧوشحالم ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺷﺴﺘﻦ ﻇﺮﻓﻬﺎ ﺷﺎﻛﯽ ﺍﺳﺖ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﻬﺎ ﭘﺮﺳﻪ ﻧﻤﯿزﻧﺪ! ﺧوشحالم ﻛﻪ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻐﻞ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﯿﻜﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﻢ. ﺧوشحالم که ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﻢ ﻛﻤﯽ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻏﺬﺍﯼ ﻛﺎﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼ
ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ! ﺧوشحالم ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﺯ ﭘﺎ ﻣﯽﺍﻓﺘﻢ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ!
خوشحالم ﻛﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﺰ ﻛﻨﻢ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ
ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ! ﺧوشحالم ﻛﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻣﯿﺸﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﻡ ﻛﻪ ﺍﮐﺜﺮ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺳﺎﻟﻢ ﻫﺴﺘم! ﺧوشحالم که ﺧﺮﯾﺪ ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﺳﺎﻝ، ﺟﯿﺒﻢ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺰﯾﺰﺍﻧﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺨﺮﻡ! ﺧوشحالم که ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺯﻧﮓ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻡ

عاشقی

باید برای عاشقی دیوانه باشی 

آتش خطر دارد ولی پروانه باشی  

 یک باغ گل را هم اگر دیدی بدانی 

باید فقط دور و بر یکدانه باشی  

مثل کسی که با زلیخا پشت در بود 

با اقتضاء نفس خود بیگانه باشی  

طوری ستون های دل خود را بسازی 

دنیا بلرزد هم نترسی خانه باشی  

حتی اگر قافیه را جایی ببازی  

پشت ردیف عاشقی مردانه باشی  

چتری شوی هنگام باران روی دوشش 

یا که برای گریه هایش شانه باشی  

یا با دل از منطق بگویی عاقلانه 

یا اینکه بیدل، عاشقی دیوانه باشی 

عظمت عشق

شاید باورت شود

شاید هم نه..اما این روزها

در زوال نامه های کاغذی 

پست چی ها هنوز ما را به خاطر دارند

و همیشه حال تو را می پرسند

خاطره ای دست نیافتنی شده ایم برای شان

شاید باورت شود شاید هم نه

همین که می دانم خوبی

و زندگی ات هر روز بهتر می شود

همین که شادمانی ات را

می بینم؛کافی ست برایم

عظمت عشق به همین لحظه های کوتاه است

پندهیزم شکن

                

هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به  

سوی ارگ و قصر خود روانه می شد. در راه پیرمردی دید  

که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند 

 لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا می داد  

پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت:  

مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی می بری 

 هر کسی را بهر کاری ساخته اند 

 گاری برای بار بردن و سلطان برای فرمان دادن 

 و رعیت برای فرمان بردن است 

پیرمرد خنده ای کرد و گفت :ای اعلی حضرت

این گونه هم که فکر می کنی فرمان در دست تو نیست 

 به آن طرف جاده نگاه کن. چه می بینی؟ 

پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد 

 و به سوی شهر روانه است 

پیرمرد: می دانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است 

 ولی فقرش از من بیشتراست؟ 

پادشاه: باور ندارم،  

از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد 

 زیرا آن گاری دارد و تو نداری 

 و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد 

پیرمرد:ای اعلی حضرت

 آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است 

 او گاری نداشت و هر شب گریه ی 

 کودکانش مرا آزار می داد چون 

 فقرش از من بیشتر بود 

 گاری خود را به او دادم تا بتواند 

 خنده به کودکانش هدیه دهد. 

بارسنگین هیزم،با صدای خنده ی  

کودکان آن مرد،چون کاه بر من سبک می شود.  

آنچه به من فرمان می راند  

خنده کودکان است و آنچه تو فرمان می رانی  

گریه کودکان است.

عشق

در جلسه امتحان  
عشق 
 من مانده ام و یک 
 برگه سفید
یک دنیا حرف ناگفتنی  
و یک بغل تنهایی و 
 دلتنگی
درد دل من در این 
 کاغذ کوچک جا  
نمی شود
در این سکوت بغض آلود
قطره اشکی 
 هوس سرسره بازی 
 می کند
و برگه ی سفیدم  
عاشقانه 
 قطره را در آغوش  
می کشد
عشق تو نوشتنی 
 نیست
در برگه ام کنار  
آن قطره 
 یک قلب می کشم
وفت تمام است
برگه ها بالا

بخدا می سپارمت

                                                                         

حتى اگر خيال منى 

 دوستت دارم

اى آن كه دوست دارمت 

 اما ندارمت 

  و من...به خدا غبطه ميخورم 

 از بس كه روز و شب به خدا ميسپارمت

دلتنگم

اینجا من هستم

تنها و چتری که بسته است

دلتنگم

و منتظر باران

که قطره هایش بهانه ای باشد

برای نمناک بودن لحظه هایم

برای تنهاییم 


در نقاشی هایم "تنهاییم" را پنهان میکنم

در"دلم" دلتنگیم را

در"سکوتم" حرف های ناگفته ام را

در لبخندم"غصه هایم" را

دل من...

چه "کوچک" است

"دل من" ساده می خندد 

ساده می نگرد،"ساده" می پوشد

دل من از تبار دیوار های "کاهگلی" ست

ساده "می افتد"،ساده "می شکند"،ساده "می میرد"

به همین "سادگی"...

دلتنگی

با چشم هایت حرف دارم
می خواهم ناگفته های
بسیاری را برایت بگویم
از بهار..از بغض های نبودنت
از نامه های چشمانم
که همیشه بی جواب ماند
باور نمی کنی...؟
تمام این روزهابا لبخندت
آفتابی بود
اما...دلتنگی آغوشت
رهایم نمی کند
به راستی عشق بزرگترین
آرامش جهان است

غریب طوس

دوست دارم صدات کنم،تو هم منو نگاه کنی
من تورونگات کنم، تو هم منو صدا کنی
قربون صفات برم، از راه دوری اومدم
جای دوری نمیره، اگه منو نگاه کنی
دل من زندونیه، تویی که تنها میتونی
این قفس رو وا کنی، پرنده رو رها کنی
میشه کنج حرمت، گوشه قلب من باشه
میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی
تو غریبی ومنم غریبم
اما چی میشه دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی
دوست دارم تو ایوون آیینت از صبح تا غروب
من باهات صفا کنم، تو هم منو دوا کنی
دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم
دوست دارم تا برمی گردم گره ها رو وا کنی
دوست دارم از حالا تا صبح محشر
همه شب من رضا رضا بگم، تو هم منو رضا کنی

عشق من

همیشه دلم خواسته بدانم

لحظه‌های تو

بی من

چطور می‌گذرد ؟

وقتی نگاهت می‌افتد به برگ

به شاخه

به پوست درخت

وقتی بوی پرتقال می‌پیچد

وقتی باران تنها تو را خیس می‌کند

وقتی با صدایی برمی‌گردی 

 پشت سرت نیستم

وقتی آفتاب تنها بر تو می‌تابد

نه عشق من

همان آفتاب مرا هم گرم می‌کند

                                         من هم همین‌طور

 


خیال تو

پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست
حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست

یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ، عزیز تر از جان، کشیدنی ست

من در فضای خلوت تو خیمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست

تا اوج، راهی ام به تماشای من بیا
با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست
 

دوستت دارم

 
دوستت دارم واین نغمه کنم آوازم
سر دهم جان بدهم بر تو فقط دل بازم

عاشقت هستم و پروانه ی پر فریادم
دیگر از پیله ی خاموش دلم پر سازم

واژه ای سبز تر از عشق ندیدم هرگز
با همین نام دگر راه تو را آغازم

با تو از راز دلم پرده ی غم بردارم
داد بی پرده ی من فاش کند هر رازم

بال دل مرهم چشمان تو را می خواهد
مرحمت کن که خیالی نشود پروازم

با تو هر معجزه ای رنگ حقیقت گیرد
کم کن این فاصله را، منتظر اعجازم 
تقدیم به عشق آسمانی ام

مثل همیشه

درست مثل همیشه کسی اذان می داد
و اشک هم که مرا روی پا تکان می داد


غروب سیلی سرخی به اسمان می زد
غروب قدرت غم را به من نشان می داد


و خاک مرده که در شهر پخش می کردند
شبیه بم خبر از هر چه ناگهان می داد


سحر مقابل چوبه عجیب می خندید
زنی که دست زمین را به آسمان می داد


و بعد ساعت سه چار پایه ای که نبود
و اشک مثل همیشه مگر امان می داد


درست بعد همان حادثه کسی پرسید
کسی که مرد چرا بی گناه جان می داد؟


که مرگ چند نفر را یتیم خواهد کرد؟
زنی که مرد نبوده، زنی که نان می داد


و باز صبح سر جای اولم بودم
وباز مثل همیشه کسی اذان می داد