ببارم

  • باید به دلت دل بسپارم که ببارم
آنقدر تو را دوست بدارم که ببارم

در تاب و تب دیدنت آرام نگیرم
هر

باید به دلت دل بسپارم که ببارم
آنقدر تو را دوست بدارم که ببارم

در تاب و تب دیدنت آرام نگیرم
هر ثانیه قرنی بشمارم که ببارم

عشق آمده و خانه خرابی چه قشنگ است
کرده ست غم و درد نثارم که ببارم

من خسته ترین ابر زمستانم و اینک
افتاده به شوق تو گذارم که ببارم

چشمان تو با نیم نگاهی زده آتش
چون صاعقه ای دار و ندارم که ببارم

یارا ! بتکان شاخه ی تنهایی من را
آنقدر ترک خورده انارم که ببارم

بی چتر بیا تنگ غروبی به سراغم
بنشین پس از عمری به کنارم که ببارم

دلتنگی من تا به ابد دامنه دارد
بگذار ببارم که ببارم که ببارم...

قفس سوخته

  • به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند
ببرند از وسط باغ گذر هم بدهند

حاصل این همه سال انس گرفتن به قف

به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند
ببرند از وسط باغ گذر هم بدهند

حاصل این همه سال انس گرفتن به قفس
تلخ کامی ست اگر شهد و شکر هم بدهند

قصه ی غصه ی یعقوب همین بود که کاش
بادها عطر که دادند... خبر هم بدهند

ما که هی زخم زبان از کس و ناکس خوردیم
چه تفاوت که به ما زخم تبر هم بدهند

قوت ما لقمه ی نانی ست که خشک است و زمخت
بنویسید به ما خون جگر هم بدهند

دوست که دلخوشی ام بود فقط خنجر زد
دشمنان را بسپارید که مرهم بدهند

خسته ام مثل یتیمی که از او فرفره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند...

من وتو

  • در زمینی که ضمیرِ من و توست
از نخستین دیدار، هر سخن، هر

در زمینی که ضمیرِ من و توست
از نخستین دیدار، هر سخن، هر رفتار
دانه هاییست که می افشانیم
برگ و باریست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش"مهـــر"است
گر بدان گونه که بایست به بار آیـد
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیــاراید...

مهربانی

  • مهربانی را بیاموزیم
فرصت آیینه ها در پشت در مانده است
�

مهربانی را بیاموزیم
فرصت آیینه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
آشناتر شد
سایبان از بید مجنون٬
روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران٬یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی است
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی
می شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود با فرصت آیینه ها آمیخت
با نگاهی
با نفس های نگاهی
می شود سرشار از رازی بهاری شد...


  • شعر هم اگر نگویم
مرا که هیچ گلی
هم‌نامم نیست ،
و هیچ خ�

شعر هم اگر نگویم
مرا که هیچ گلی
هم‌نامم نیست
و هیچ خیابانی به نامم
چگونه به یاد خواهی آورد؟

  • تو دیالوگ کدام درامی
که در بیغوله های بی کسی
دست و پا م�

تو دیالوگ کدام درامی
که در بیغوله های بی کسی
دست و پا میزنی؟
رنگ و وارنگ
حست رادیده ام 
بزک هایت
دارند آب می شوند
زیبا ترین حس صحنه هم که باشی
هیچوقت درام در تو
شکل نمیگیرد
تو پایان تراژیک نفس های منی
من به یادت حلق آویز صحنه شده ام...

  • دلم شکست..کجایی که نوشخند زنی؟

به یک اشاره دلم را دوبا�

دلم شکست...کجایی که نوشخند زنی؟

به یک اشاره دلم را دوباره بند زنی؟

دوباره وصله ای از بوسه های دلچسب ات

برین سفال ترک خورده ام به چند زنی؟

اگر به دست تو باشد چه فرق این یا آن؟

دمی ضماد گذاری ... دمی گزند زنی

مباد دود دل من به چشم غیر رود

مخواه بیشتر آتش درین سپند زنی

منم که پیش تو از بید سر به زیرترم

تویی که طعنه به هر سرو سربلند زنی

دوباره همهمه افتاده است در کلمات

که در حوالی این شعر دیده اند زنی

زنی که وصفش در این غزل نمی گنجد

زن ازحریر؛از ابریشم؛از پرند؛زنی...

  • دستم به دامانت گلم ،از خود مرا سردم نکن
آن دم که از من د�

دستم به دامانت گلم ،از خود مرا سردم نکن
آن دم که از من دلخوری، هرگز مرا طردم نکن

من عاشقی مستانه ام،تاب وتوانم رفته است
بی ماه رویت عشق من،ماه جهانم رفته است

هرگز مرا از خود مران ،بی تو کجا باید روم؟
با من بگو محبوب من ،بی تو چرا باید روم؟

روزی که دیدم من تو را،شرم نگاهت دیده شد
آن لحظه فهمیدم که آن،برق نگاهت چیده شد

دستی به دستانم بده،گرمای دستت مرهم است
خوبی، بدیهایم ببخش ،زیرا همیشه درهم است

مهرت به من افزون بکن،چون باتو معنا میشوم
ترکم نکن تا آخرت ،چون بی تو رسوا میشوم...

  • شعری بخوان و نظم جهان را بهم بریز
جغرافیای شعرجوان را ب

شعری بخوان و نظم جهان را بهم بریز
جغرافیای شعرجوان را بهم بریز 

فیروزه ای به تن کن و در اصفهان بچرخ
با نیم چرخ نصف جهان را بهم بریز 

اعصاب شاعران و خم موی مشکی ات
این را بهم بباف و آن را بهم بریز 

با یک نگاه جان بده بر شاخه های خشک
برنامه های فصل خزان را بهم بریز 

لبخند تو قشنگ ترین نقش ممکن است
طرحی بخند فرشچیان را بهم بریز 

زان نرگسان مست دلم می رود ز دست
در شعر من بیا و زبان را بهم بریز 

بگشای در که لحظه ی دیدار می رسد
هی قاصدک برو اخوان را بهم بریز 

شش روز خستگی به زمین خدا بپاش
پلکی بزن زمین و زمان را بهم بریز...

  • مدتی هست در آزارم و میدانی تو
به کمند تو گرفتارم و میدا�

مدتی هست در آزارم و میدانی تو
به کمند تو گرفتارم و میدانی تو
از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو
داغ عشق تو به لب دارم و میدانی تو
گر ز آزاردن من هست , قرض مردن من
مردم ! مردم آزار مکش از پی آزاردن من
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد...

  • میان این تنهائی 
دیگر چه فرقی می کند
هوای باغچه
کدام ف�

میان این تنهائی 
دیگر چه فرقی می کند
هوای باغچه
کدام فصل است؟
روزگار من
سهم پائیز تقویم هاست
آنجا که دست هایم
بی وقفه می ریزند
وقتی دلم
روی شاخه های باد
می خشکد
دیگر چه فرقی می کند
چشم هایت
کجا می وزند؟
گریه های خیال من می گوید
تنهائی
یعنی تو نیستی...

  • هر شب از ایوان شعرم
به خیابانی می نگرم
که تنها عابرش با

هر شب از ایوان شعرم
به خیابانی می نگرم
که تنها عابرش باران ست
و نیمکتی تنها
که خالی از خاطره ای
لب انتظار نشسته است
و چراغ های دیروقت
که مرا در تو امتداد می دهند
و در کوچه های خیال
پراکنده می کنند
خیال واژه هایی
که از پنجره تا ماه
تو را می جویند
و از گل سرخ تا باران
به تو می اندیشند
واژه های شب زده ای
که بی تو
خواب به چشمشان حرام ست
و به دنبالت 
از رویایی به رویایی دیگر
ایلاتی ِ عاشقانه های دنیایند
و من
در تیک تاک چشمانت
دلم را ورق می زنم...

  • پشت تنهایی من که رسیدی

گوشهایت را بگیر

اینجا سکوت گو

پشت تنهایی من که رسیدی

گوشهایت را بگیر

اینجا سکوت گوش را کر میکند...

  • زیباست اگر قرار است ، تکرار شود
این لحظه بی قرار تکرار �

زیباست اگر قرار است ، تکرار شود
این لحظه بی قرار تکرار شود
بی دوست تمام فصل ها پاییز است
بگذار کمی بهار تکرار شود...


  • به روزها دل نبند....
روزها به .فصل که مى رسند.
رنگ عوض مى �

به روزها دل نبند
روزها به.فصل که مى رسند
رنگ عوض مى کنند
با شب باش و بمان
گرچه شب تاریک است
اما همیشه یک رنگ است...

  • هیچ چیز جز مد طوفان زای چشمانت ویرانگر دریای آرام دلم ن�

ای عشق آسمانی من

هیچ چیز جز مد طوفان زای چشمانت

ویرانگر دریای آرام دلم نیست...

  • وقتی غزل گویم برایت دلنشین است
از یک دلی آید که آن عاشق

وقتی غزل گویم برایت دلنشین است
از یک دلی آید که آن عاشق ترین است

این گل که می نازد به خود امروز، دانی
پرپر شود حتی اگر خوشبو ترین است

ای آنکه در کاخی که داری خوش نشینی
دور از تو آنجا آدمی زاغه نشین است

با ما بمان با پای خود دانی که داری
در دام گرگی میروی که ، در کمین است

دیوار دور خویش را بردار ، این دوست
هم اولین عشق تو و هم آخرین است

دیوار دورت را فرو ریزم ، اگر هم
محکم تر از دیوار برلین یا که چین است

جور و جفا کم کن که گیرد دامنت را
باور نباشد گر ترا ، من را یقین است...

  • مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظ�

مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت
چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی
دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی
شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی است
ستاره‌ای که بخندد به شام تار تویی
جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند
چه باک زان‌همه دشمن چو دوست‌دار تویی
دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ست
مرا هزار امید است و هر هزار تویی...

  • با من بمان که ساحل آرامشم تویی
آن کس که در مجاورتش سرخو�

با من بمان که ساحل آرامشم تویی
آن کس که در مجاورتش سرخوشم تویی

این روزها زیاد به خود گیر می دهم
وقتی که روز و شب همه خواهشم تویی

شب ها میان ثانیه ها راه می روم 
با وهم اینکه آن طرف بالشم تویی

می خواهمت چنان که خدایان الهه را
بر فرق من قدم بگذار آتشم تویی

از مرز خوب و بد به تو پیغام می دهم
چون راه حل رد شدن از چالشم تویی

در جنگ عقل و دل تو برایم غنیمتی
هرگز اسیر، دل نشود؛ ارتشم تویی

تا صلح در میانه جان مستقر شود
تنها هدف که نقشه آن می کشم تویی

عمریست رفته از من و چیزی نمانده است
تنها بهانه ای که نفس می کشم تویی...

تقدیم به عشق آسمانی

  • یک نفر هست که لب وا بکند می میرم 
خنده ی معجزه آسا بکند م

یک نفر هست که لب وا بکند می میرم 
خنده ی معجزه آسا بکند می میرم 

در کنارش بخدا حس عجیبی دارم
بوسه موکول به فردا بکند می میرم 

جان من بسته به هر موی سیاهش شده است
تاری از زلف، هویدا بکند می میرم 

دلخوشم از همه عالم به نگاهش اما
اگر این مسئله حاشا بکند میمیرم

مثل آن شعله که از بارش باران مرده
صورتم را اگر او ، ها بکند می میرم 

رفتنش آخر دنیاست خودش میداند
غیر من در دل خود جا بکند میمیرم

دوست دارم همه ی عمر کنارم باشد
"كفش روفتن اگر او پا بكند میمیرم"

تقدیم به بهترینم

  • مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش
این وزن

مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد
من راضی ام
دوستی پایدار، از هر چیزی بالاتر است
بگو تا زمانی که زنده ای، دوستم داری
و من تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم...

  • آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده‌ام چو عقل و جان از ه

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم
آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم...

  • می خواستم که مال تو باشم فقط همین
رویای بی محال تو باشم فقط همین

می خواستم ز چشمه ی جوشان عشق تو

می خواستم که مال تو باشم فقط همین
رویای بی محال تو باشم فقط همین

می خواستم ز چشمه ی جوشان عشق تو
یک آسمان زلال تو باشم فقط همین

می خواستم بگردم و پروانه ات شوم
تا بشکنم و بال تو باشم فقط همین

می خواستم که نزدیکتر و نزدیکتر به تو
رویای بی محال تو باشم فقط همین...

  • خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم
راهِ رودِ جاریِ احساسمان را سد کنیم

عشق، در هر حالتی خوب

خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم
راهِ رودِ جاریِ احساسمان را سد کنیم

عشق، در هر حالتی خوب است؛ خوبِ خوبِ خوب
پس نباید با «اگر» یا «شاید» آن را بد کنیم

دل به دریا می‌زنم من، دل به دریا می‌زنی؟
تا توکّل بر هر آنچه پیش می‌آید کنیم

جای حسرت خوردن و ماندن، بیا راهی شویم
پایمان را نذر راه و قسمتِ مقصد کنیم

می‌توانی، می‌توانم، می‌شود؛ نه! شک نکن
باورم کن تا «نباید» را «فقط باید» کنیم

زندگی جاریست؛ بسم الله، از آغاز راه
نقطه‌های مشترک را می‌شود ممتد کنیم

آخرش روزی بهار خنده‌هامان می‌رسد
پس بیا با عشق، فصل بغضمان را رد کنیم...